تبليغاتX
همسفر

همسفر

همسفر تنها نرو ...

برای مأموران مظلوم نیروی انتظامی

دیروز جوانکی را سر یکی از چهارراه های شهر دیدم که با خشم تمام داشت با مامور پلیسی حرف می زد که موتورسیکلت او را توقیف کرده بود. چند مامور دیگر هم آن جا بودند و حرفی نمی زدند. چند روز پیش هم یکی تعریف می کرد که سر آزاد کردن موتورسیکلت فامیلش چه غرّشی سر مامور کرده و چقدر خوشحال بود که حال مامور را با حرف های تندش گرفته و او هیچ نگفته بود. باز همین چند هفته قبل یکی از همکاران پیگیر مسأله ماشین تصادفی اش به مامور پلیس می گوید: "شما کار ما رو راه بنداز، جبران می کنیم" و آن مامور دست او را گرفته و برده بود سر میزش، کشو را بیرون کشیده بود و گفته بود "نگاه کن این کفن من است، به من از این تعارف ها نکن" و جالب این که روز قبلترش مامور دیگری از همان همکار ما خرده گرفته بود که "پنجاه تومن که کم است، ما چند نفریم". چند سال قبل سر دعوای دو نفر از همسایه ها رفته بودیم کلانتری محل. افسر کشیک خیلی تند بود، عصبانی می شد، حرص می خورد و تا طرفین دعوا حرف می زدن می گفت می فرستمتون بازداشتگاه. او می خواست فضا را آرام کند ولی معلوم بود روح خودش با این همه تنش سازگار نیست ... سال گذشته که مامورهای آموزش ندیده را فرستادند توی خیابان ها برای خواباندن شعله های "فتنه"، بارها صحنه هایی را شاهد بودیم که کسی از خیل آن همه مامور می خواهد متهم کمتر کتک بخورد، دور کند کسی را از ضرب و شتم مامورانی که انگار نه انگار که باتوم "سخت" است و او حالا خود را موظف می داند تا همه نیرویش را جمع کند توی بازوهایش و آن باتوم های لعنتی را بر سر و دست و پا و صورت مردم فرود آورد. کهریزک را نگو که لکه شد برای همیشه ...
مامورهایی هستند که فرمان می گیرند تا با مردم مواجه شوند، به حق یا ناحق بزنند، بگیرند، بکوبند، له کنند، اگر فرمانبری کنند برای مردم "اخ" می شوند، اگر فرمانبری نکنند "نان" شان آجر می شود. یک بار ماموری به من می گفت: "من برای خودم کار می کنم ..." ... راننده ای می گفت: "وقت بار بردن از شهری به شهری، همیشه مبلغی معین برای مامورها کنار می گذاریم و وقتی وارد استانی مثل هرمزگان می شویم که مقصد اکثر بارهاست، این مبلغ افزایش تصادعدی پیدا می کند".
مامورهایی هستند که کفن شان توی کشوی میزشان است؛ کسی اما گمان نمی کند این ها زیاد باشند؛ این ها مظلومند. تعداد زیادی از مردم با "قانون" میانه ای ندارند، یاد نگرفته اند که میانه ای داشته باشند و مامور پلیس اولین قربانی انسانی چنین مواجهه ای است؛ یا وا می رود و همراه می شود و حق را فرومی گذارد؛ به خیال خودش پروار می کند خودش را با رشوه وعادت به آزار، برای خودش کار می کند یا می ماند و له می شود؛ خیلی هنر کند له شدن را وسیله نزدیکی به خدایش می کند ... یادتان هست چند وقت قبل فرمانده پلیس کشور
گفت: "در سالهای اخیر شهادت پرسنل نیروی انتظامی کاهش داشته ولی آمار مرگ و میر عادی ناشی از فشارهای روانی در میان کارکنان افزایش داشته است" ... چنین دردهایی چه بسیارند؛ چه مستورند
محمد معینی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 11:58  توسط خسرو قشقایی  | 

با سلام

بعد از مدتها دوری از وبلاگ نویسی دوباره اومدم سراغ این وبلاگ

فعلا این عکس بسیارزیبا رو داشته باشین

ضمنا باید بگم این عکس توی یه جشنواره عکاسی با موضوع عشق جایزه بهترین عکس رو به خوداختصاص داده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 13:21  توسط خسرو قشقایی  | 

داستان مربوط به ۲۰ سال دیگه است...

پژمان پسری بزرگ شده در یک خانواده ی سنتی است که تازه از سربازی برگشته و داره با دوستش کامران مجردی زندگی می کنه...

پژمان و کامران برای ناهار منزل پدر پژمان دعوت هستند. اما بعد از ناهار همه رو مبل نشستن. پژمان و کامران بغل هم و روبروی مامان و بابا.

پژمان: مامان! بابا! امروز من می خوام حقیقتی رو برای شما بگم.
مامان: بگو عزیزم.
بابا: بگو پسرم.
پژمان: مامان من از سربازی برگشتم و الان...[مکث]  الان.... چطوری بگم؟! ...
مامان: آهان! فهمیدم... می خوای ازدواج کنی.
پژمان نفس راحتی می کشه و می گه: دقیقاً.
بابا: آفرین پسرم. النکاح سنتی. واقعاً تصمیم به جایی گرفتی. خانم، این گروههای شیطان پرستی فکر می کنی از کجا وارد زندگی جوونها شدن؟ تمام این بی بند و باریها به خاطر زیاد شدن سن ازدواجه. مرحبا پسرم. احسنت.
مامان: پسرم کسی رو هم در نظر داری؟
پژمان: والله مامان، خودت می دونی که الان یه دوسال می شه که من خونه گرفتم و خب کامران هم تو همون خونه می خوابه.
مامان: خب وقتشه که کامران جان هم سر و سامونی بگیره. خودم براش آستین بالا می زنم. من کامران رو مثل تو دوست دارم. کامران جون پسر خیلی خوب و سر به راهیه.
پژمان: دقیقاً مامان. راستش نمی دونم چطور بگم. کامران تو همون خونه ی من می خوابه. یعنی .... یعنی تو یه اتاق... تو یه تخت می خوابیم.
مامان: آخی. طفلکیها. خب چرا یه تخت دیگه نمی خرین؟
پژمان به حالت جدی و صدایی پر هیجان: مامان! می گم ما با هم می خوابیم!
مامان: چی می گی؟ منظورت چیه؟!
پژمان دست کامران رو که پیشش نشسته محکم فشار می ده و می گه. مامان من و کامران همدیگرو دوست داریم. ما می خوایم تا آخر عمر با هم باشیم. مامان! ما می خوایم با هم ازدواج کنیم.

مامان یکهو حالت نیمچه غشی رو مبل بهش دست میده و نفس زنان می گه: وای! مرد! می شنوی پسرت چی می گه؟ می فهمی؟!! خاک بر سرم!! پسره ی بی آبرو!! اینا چیه داری می گی؟
پژمان: مامان! تو الان داشتی می گفتی کامران پسر خوبیه! من از زندگی مگه چی می خوام؟ چرا انقدر شما عقب افتاده این؟!! ما تصمیممون رو گرفتیم. می خوایم با هم باشیم.
بابا که می خواد جو رو آروم کنه: آروم باشین. خانم آروم. صبر کن ببینم چی به چیه؟ پسرم آروم باش... عزیز من کامران جان هم اینجا نشسته و من جلوی خودش دارم می گم... کامران پسر خیلی خوبیه. ولی حرف من و مامانت اینه که شما نباید بدون مشورت دست به چنین کاری می زدی. آخه نا سلامتی ما بزرگترتیم! عزیز من. من و مامانت رو شوکه کردی. خودت می دونی که ما ایرانی هستیم و آدابی برای خودمون داریم. ببین... مامانت برات پسرخاله فرشید رو در نظر گرفته بود!!  یه صحبتهایی هم بین خانواده ها شده بود....  شما و کامران جان هم بهتره طبق رسم و رسومات جلو برین.

برگرفته از وبلاگ سامبولی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 14:5  توسط خسرو قشقایی  | 

سوتي به اين بزرگي ديده بودي؟


اولين طلاق پس از حادثه 11 سپتامبر مربوط مي شه به مردي كه محل كارش طبقه 103 برج تجارت جهاني بوده، ولي در روز حادثه به جاي اينكه سر كارش باشه، خونه دوست دخترش خواب بوده! تلويزيون رو هم نديده بوده كه بدونه چه خبره! خانمش زنگ مي زنه. آقا گوشي رو بر مي داره. خانمش مي پرسه عزيزم حالت خوبه؟ كجايي؟ آقا جواب مي ده: سر كارم هستم عزيزم , تو دفترم
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 9:54  توسط خسرو قشقایی  | 

اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده.
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره :

وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد،
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي...
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟.........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 11:7  توسط خسرو قشقایی  | 

مادری که در راه خدا فرزندش را ترکاند!

سراوان آنلاین

دیگه سفارش نکنم مادر جون. رفتی اون جا اول تغذیه تو بخور. از کنار خیابونم برو. بدو بدو هم نکن. الهی قربونت برم با بچه ها یهویی دعوات نشه تو خیابون دکمه تو فشار بدن خدا نکرده! اول خودت برو اون جایی که همه آدما وایسادن اون جا فشارش بده. یادت نره باید بری وایسی وسط آدما!

“ الله اکبر” بگی قبلش حتمن!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 10:57  توسط خسرو قشقایی  | 

مقايسه دو رويداد :

رويداد اول: چهارم ديماه 1331

يك هواپيماي شركت هواپيمايي ايران كه از شيراز و اصفهان به تهران مي آمد، در نزديكي فرودگاه مهرآباد هنگام كم كردن ارتفاع براي نشستن سقوط كرد و همه مسافران و سرنشينان آن جز دو تن( حسين عدل رئيس شركت تلفن شيراز و مهندس خزايني ) كشته شدند.
     نكته جالب و قابل تامل در اين سانحه زنده ماندن و سلامت كامل اين دو تن از ميان دهها مسافر نبود، دست نخورده ماندن يك بسته بسيار بزرگ پر از اسكناس بود كه با اين هواپيما حمل مي شد . اين بسته پس از برخورد هواپيما به زمين از داخل آن بيرون افتاده، بازشده و اسكناسها سطح بيانان ( چند قدمي جاده جنوبي پر رفت و آمد كرج ـ تهران ) را تا مسافتي دور پوشانده بود. صدها نفر كساني كه به كمك و يا تماشا آمده بودند و عموما از كارگران تنگدست محل و نوجوانان بودند حتي يك قطعه اسكناس را براي خود برنداشته بودند و به خبرنگاران خارجي گفته بودند كه تصاحب به ناحق مال ديگران، دولت و يا شخص ، حرام است و باعث ناراحتي وجدان مي شود و ما تنها به دسترنج خود قانع هستيم . اين خبرنگاران به سراسر جهان نوشته بودند كه سانحه پرتلفات هوايي تهران منش ويژه و بزرگواري ايرانيان را يك بار ديگر به ثبوت رساند و اگر در كشوري ديگر اتفاق افتاده بود، مردم تماشاگر حتي يك قطعه اسكناس را باقي نمي گذاشتند و براي تصاحب آنها هجوم مي بردند و با هم مسابقه مي دادند.

رويداد دوم : 22 ديماه 1386 ( 55 سال و 18 روز بعد )

سيدحسين توکلي ، بازپرس شعبه 5 دادسراي جنايي گفت: چند روز پيش به دنبال برودت هوا و بارش برف ، يک خودروي حامل پول در نزديکي فيروزکوه با يک خودروي سواري پرايد تصادف کرد. در اين تصادف ، يک اتوبوس مسافربري که در حال عبور از جاده بود، با مشاهده اين وضعيت متوقف شد و مسافران براي کمک به مجروحان از اتوبوس پياده شدند.

سرقت پول هاي بانک

بازپرس جنايي در ادامه گفت: چند نفر از مسافران که قصد کمک به مجروحان خودروي حامل پول بانک را داشتند، با مشاهده پول هاي موجود که پس از تصادف در اتاقک خودرو پخش شده بود، به يکباره وظيفه انساني خود را فراموش کردند و با سرقت مقاديري از چک هاي مسافرتي متعلق به بانک بدون آن که به مجروحان حادثه کمک کنند، بار ديگر سوار اتوبوس شدند و محل را ترک کردند.

شکايت و پيگيري

بازپرس توکلي افزود: به دنبال اين ماجرا، ماموران امدادي با حضور در محل ، امدادرساني به حادثه ديدگان را آغاز کردند و راننده خودروي پرايد بر اثر شدت جراحات جان خود را از دست داد. برادر جوان فوت شده پس از اين حادثه عنوان کرد: برادرم پس از تصادف و در آخرين لحظات عمرش در تماس تلفني گفت: ميان صندلي و فرمان خودرو گرفتار شده است و مسافران اتوبوس را مشاهده مي کند که براي کمک پياده شده اند، اما به جاي کمک به او سراغ خودروي بانک مي روند.
بازپرس شعبه 5 دادسراي جنايي افزود: به دليلي شکستگي دنده اين جوان و فرورفتن در ريه وي ، اگر مسافران او را از ميان آهن پاره بيرون مي آوردند، به طور قطع نجات مي يافت ، اما افسوس که آنها با مشاهده پول هاي درون خودرو، وظيفه انساني شان را فراموش کرده و بدون هيچ مساعدتي محل را ترک کرده اند.
توکلي بيان کرد: پس از سرقت پول ها و بررسي هاي بعدي معلوم شد 148 ميليون تومان از پول هاي درون خودرو به سرقت رفته است و افراد سارق در مرحله بعدي با چک هاي مسافرتي سرقت شده ، به خريد طلا، لوازم خانه و... اقدام کرده اند.

دستگيري يک متهم

بازپرس جنايي افزود: با آغاز تحقيقات در اين زمينه ماموران در مرحله بعدي يک نفر از مسافران سارق را به همراه 38 ميليون تومان از چک هاي مسافرتي دستگير کردند.
متهم در تحقيقات گفت: وقتي صحنه تصادف را مشاهده کرديم ، ابتدا قصد کمک به مصدومان را داشتيم و ما بوضوح فريادهاي کمک خواهي راننده خودروي پرايد را مي شنيديم ، اما با مشاهده چک هاي مسافرتي درون خودرو، هر کدام از ما که از اتوبوس پياده شده بوديم ، سعي مي کرديم پول بيشتري برداريم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 10:10  توسط خسرو قشقایی  | 

   بيابان را، سراسر، مه فرا گرفته است.

چراغ قريه پنهان است

موجي گرم در خون بيابان است

بيابان، خسته

لب بسته

نفس بشكسته

در هذيان گرم عرق مي ريزدش آهسته

از هر بند.

***

 بيابان را سراسر مه گرفته است. [ مي گويد به خود عابر ]

سگان قريه خاموشند.

 در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسم. گل كو نمي داند. مرا ناگاه

در درگاه مي بيند. به چشمش قطره

 اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:

 بيابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر مي كردم كه مه، گر

همچنان تا صبح مي پائيد مردان جسور از

خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند.

احمد شاملو

                                                                                                                                                                 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 9:59  توسط خسرو قشقایی  | 

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد.مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ....
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود, صدای فریاد مادر را شنید, به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد, سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم, اینها خراش های عشق مادرم هستند ....

                    مادر

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 10:59  توسط خسرو قشقایی  | 

مردی به مرد دیگری گفت:

- عده بی شماری شما را بخاطر زندگی زناشوئی موفقی که دارید تحسین می کنند.

ممکن است راز این موفقیت را به من بگوئید؟

مرد با لبخندی پاسخ داد :

- هرگز همسرت را بخاطر کوتاهی هایش یا اشتباهی که کرده مورد انتقاد قرار نده.

همواره این فکر را در یاد داشته باش که او بخاطر کوتاهی ها و نقاط ضعفی که دارد

نتوانسته شوهری بهتر از تو پیدا کند. !!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 9:35  توسط خسرو قشقایی  |